باران این حوالی

تارنمای شخصی حمید قربانی افراچالی
جمعه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۳ ب.ظ

داستان کوتاه

اعتراف

... حمید قربانی ...


نمی دانم از کجا برایت بگویم! سوالی ست برایم، اینکه حرفم را قبول می کنی یا نه؟ خب باور کن؛ اعتراف کردن سخت است. اینکه چشم در چشم تو بگویم چه اتفاقی افتاده است؟ یا چه اتفاقی افتاده بود! و بعد ترس داشته باشم که تو از من متنفر بشوی! ترسی که سال هاست در تمام سلول های مغزم پتهان شده است. طوری مخفی اش کرده ام که تو نبینی اش. شاید چون همیشه فکرهای من را می خوانی. می دانم حالا فضولی ت گل کرده ، مثل همیشه، آن چشم های عجیب و غریبت را می دوزی به من ، آن وقت پلک هایت را به هم نزدیک می کنی و چشم هایت را نازک که...

-       بگو..بگو چیو می خوای اعتراف کنی؟

و من مثل همیشه :

-       نچ...خرج داره...

-       حمییییییییییید...بگو اذیت نکن دیگه..وگرنه از فضولی می ترکما...اون وقت یه خانومه ترکیده به چه دردت می خوره؟

و می خندی! از آن خنده هایی که سال هاست از تو برایم یک واژه ساخته است؛ « خانوم»! ولی کاش می دانستی که تا بحال خرج این اعتراف را زیاد داده ام. ولی بازهم انگار خرج دارد. و این خرج را تو نمی دهی. انگار من می دهم؛ اگر آن خنده ها از لبت محو شود. اگر دیگر چشم هایت را برایم نازک نکنی. اگر از من متنفر شوی. اگر تمام آن خاطرات و حس های زیبایی که زیر باران با هم داشتیم ، برایت به یک خاطرات تلخ و موهوم تبدیل شود. اگر تا به حال فکر می کردی که باران را به خاطر تو دوست دارم؛ حالا فکر کنی که تو را به خاطر باران دوست دارم! همه ی این ها خرج اعتراف است. تاوان اعتراف است. تاوان اعتراف به چیزی که شاید باورش نکنی ولی با آن سال ها زندگی کرده ام. متاسفانه نمی شود از تو قول گرفت که از من متنفر نشوی. قبول کن که اعتراف کردن سخت است. اینکه من، با تمام احساسم به تو، درچشمانت خیره بمانم و بگویم : من باعث مرگت شده ام !

چقدر تلخ...!

***

مرتضی را که یادت هست. همان رفیق شفیق بنده که مثل برادرم بود. بعد ها برادر تو هم شد. همیشه می گفتی مرتضی مرد است. به در می گفتی که دیوار بشنود. و من هم که طعنه هایت را خوب می شناختم می گفتم :

-       من بچه نازنازی مامان جونم بودم...

و مرتضی اینطور نبود. از وقتی پدرش را از دست داده بود، دیگر بچه ی نازنازی مادرش نبود. تکیه گاهش بود. کمک خرجش بود. یادت هست برایش چه اتفاقی افتاد؟ مادرش را که از دست داد، تک خواهرش را تنها در ایران رها کرد و رفت. و تو چقدر مات مانده بودی. انگار مردی که از او در ذهنت ساخته بودی شکسته بود. چند روز مات مانده بودی. و بعد تصمیم گرفتی که از این به بعد برای خواهرش، خواهر باشی.

و وقتی می خواستی به من گیر بدهی می گفتی :

-       چی شده؟ خواهرمرتضی چشتو گرفته؟

و من هم با رندی می گفتم :

-       نمیشه دو تا خواهرو هم زمان بگیرم، وگرنه بی میل نبودم..

و می دانستم منظورم را می فهمی. چون از سرخی گونه هایت مشخص بود. بعد سرت را پایین می انداختی، برمی گشتی و می رفتی...

همان مرتضی، حالا برگشته. بعد از این همه سال. بعد از این همه بی خبری. مریم، خواهرش، حاضر نشده بود ببیندش. مرتضی آمد سراغِ من. گفتم :

-       خب حق داره. چه انتظاری داری ازش؟ انتظار داری بگه وای داداش جون خوب شد اومدی..ممنون که منو تو سخت ترین شرایط ول کردی و رفتی! تو این همه سال واقعا کجا بودی مرتضی؟ می دونی اگه زهرا نبود این خواهر بدبختت دق کرده بود؟ این زهرا بود که مثه یه خواهر واقعی پیشش موند...

نمی دانی زهرا! طوری خیره نگاهم کرد که یک لحظه شک کردم.مگر حرف نامربوطی زده بودم؟! و بعد زیر لب گفت :

-       زهرا که...

 

چشمانش که به چشمان باز و خیره ی من افتاد ، حرفش را خورد :

-       میدونم حمید جون! واسه همین اومدم سراغ تو. به هر حال این تو بودی که تو این چند سال هوای مریمو داشتی.تو اگه باهاش حرف بزنی قبول می کنه...

با خودم فکرکردم : « من هواشو داشتم؟! »

یاد حرف تو افتادم : « نکنه خواهر مرتضی چشتو گرفته؟!»

و من می گفتم : « حیف که نمیشه دو تا خواهرو هم زمان بگیرم..»

و تو سرخ می شدی...

چه می گویم..! مرتضی همانطور مات به من خیره بود. شاید فکر می کرد دیوانه شده ام. شاید به نظرش حالت هایم طبیعی به نظر نمی آمد. حالا که فکر می کنم، شاید اصلا مرتضی آن حرف ها را به من نزده بود. شاید خودم خیال می کنم که آن حرف ها را به من زده. این که من هوای خواهرش را در این سال ها داشته ام. شاید چیز دیگری گفته بود. نمی دانم. هر چه فکر می کنم، یادم نمی آید چه گفت...

***

این که برایم مهم است که فکر کنی تو را به خاطر باران دوست دارم یا باران را به خاطر تو، دلیل دارد. و دلیلش را تو از من می خواهی، در حالی که لب تخت نشسته ای و به من که روی تخت دراز کشیده ام خیره مانده ای. می دانم این روزها تمام فکرت مشغول این مسئله بوده است. و می دانم حالا دیگر طاقتت تمام شده که اینطور مثل زندان بان ها لب تخت نشسته ای و بدون شک تا اعتراف نکنم، اجازه ی رهایی نمی دهی. انگار هیچ راهی به جز اعتراف نمانده است که می گویم :

-       من تو رو کُشتم...!

و تو یکهو می زنی زیر خنده. این بار خنده هایت فرق دارد. هیچ وقت اینقدر بلند نمی خندیدی و من فکر می کنم این از اولین خرج های اعتراف است. شاید تو فکر کنی که من دیوانه شده ام. اما تو چیزی نمی دانی. حالا که اعتراف کرده ام بگذار ماجرا را برایت تعریف کنم. و تو همچنان که سعی می کنی جلوی خنده ات را بگیری می گویی :

-       باشه ..بگو میشنوم آقای قاتل!

از این حرفت خودم هم خنده ام می گیرد اما به رویم نمی آورم. باید جدی باشم. و برایت می گویم. از آن روز. از آن روز بارانی..- و تو حرف باران که می آید با کنجکاوی خاصی نگاهم می کنی. عمو، پدرت، برایت جشن تولد گرفته بود. تو سن زیادی نداشتی. سه یا چهار ساله. من هم سن زیادی نداشتم.

-       دو سال ازم بزرگ تری..

همانطور که می گویی، دو سال از تو بزرگ تر بودم.هنوز بچه بودم. یعنی هر دوتامان بچه بودیم. تا آنجایی که یادم هست تولدت در تابستان بود.

-       تا اونجایی که یادت هست؟ مگه شک داری؟ چشمم روشن...

باشد زهرا. همیشه همین حساسیت هایت را دوست دارم. اما بگذار حرفم را بزنم.

-       چشم آقا! بفرمایید...

-و دست هایت را می گذاری زیر چانه ات. آرنج هایت را به پاهایت تکیه می دهی و منتظر می مانی که من حرف بزنم...!

تولدت در تابستان بود، اما نمی دانم چرا آن روز باران می بارید. باران تندی هم می بارید. آن روزها خانه ی جدیدی که عمو در روستایمان ساخته بود، کامل نشده بود. تراسی که در پشت خانه ساخته بود و رو به طبیعت باز می شد، نرده ای نداشت. بعد از مراسم آنقدر دورت را شلوغ کرده بودند و ماچ و بوسه نثارت، نفست بند آمده بود. از زن عمو اجازه گرفتم که از اتاق ببرمت بیرون تا هوایی بخوری. وقتی مهمان ها در حال کیک خوردن بودند، دستت را گرفتم و از اتاق بیرونت آوردم.

-       یعنی از همون موقع منو دوست داشتی..

نگاه بی حالتم را که می بینی خودت می گویی:

-       خب ببخشید..باشه قرار بود تو حرفت حرف نزنم...

باران می بارید. باران شدیدی. زن عمو در پشت حیاط باغچه ی کوچکی درست کرده بود اما هنوز آجرها و خرت و پرت های خانه ی کامل نشده تان درون باغچه و گوشه و کنار بود. دستت را گرفتم. روی سکو و در اتاق ها دورت دادم. نمی دانم چه کسی در وجودم به من می گفت که به طرف تراس بروم. دستت را گرفته بودم و لبه ی تراس راه می رفتی. باران شدیدی می بارید. باد که می زد باران روی تراس می ریخت. حس خوبی نداشتم. یک لحظه با خودم گفتم نکند که ...

و دستت از دستم رها شد. پاهای کوچکت بر روی لبه ی تراس لیز خورد. نمی دانم چقدر بین زمین و آسمان بودی؟ و یا من بین مرگ و زندگی؟ فقط چند ثانیه. در یک چشم به هم زدن. ازآن پایین، زمین تو را صدا می زد و این بالا، مرگ مرا. زندگی یا مرگ؟ همه چیز به فرود تو بستگی داشت. آخر باران بود...باغچه بود..آجر بود... و تو افتادی...

***

گوشی ام زنگ می خورد. مثل همیشه که دوست داری زودتر از من از تماس گیرنده یا پیام دهنده سر در آوری، می خواهی به طرف گوشی جهش برداری که از جایم بلند می شوم و دستت را محکم می گیرم. دوباره جاگیر می شوی. خیره نگاهم می کنی که چرا؟ خودم هم نمی دانم. گوشی می رود روی پیغام گیر :

-       سلام حمید. کجایی تو پسر؟ از مریم یه چیزایی شنیدم. میگه باز قاتی کردی. نمی دونم. انگار یه چیزایی بهش گفتی. اینکه زهرا رو می بینی..حمید..زهرا مُرده. بیست ساله از اون ماجرا میگذره. تو چرا...چی بگم بهت...؟ به هر حال مریم میگه دیگه طاقتش تموم شده. می خواد ازت طلاق بگیره. شماها چتون شده؟ حتما باهام تماس بگیر..هر چی زودتر...

و تو جیغ می کشی، ناگهان. نگاهم می کنی. لب هاو پلک هات می لرزد. در چشم هایت اشک جمع شده است . و من آتش می گیرم. در تمام این سال ها سعی کرده بودم که حتی یک قطره اشک از چشم هایت نریزد. و تو در حالی که اشک می ریزی می گویی:

-       این چی میگه حمید؟ مرتضی چی میگه؟ مگه تو نمی گفتی که دو تا خواهرو بهت نمیدن؟ پس این حرفایی که مرتضی میگه یعنی چی؟


 

حمید

تیر 1390


نوشته شده توسط حمید قربانی افراچالی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

داستان کوتاه

جمعه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۳ ب.ظ

اعتراف

... حمید قربانی ...


نمی دانم از کجا برایت بگویم! سوالی ست برایم، اینکه حرفم را قبول می کنی یا نه؟ خب باور کن؛ اعتراف کردن سخت است. اینکه چشم در چشم تو بگویم چه اتفاقی افتاده است؟ یا چه اتفاقی افتاده بود! و بعد ترس داشته باشم که تو از من متنفر بشوی! ترسی که سال هاست در تمام سلول های مغزم پتهان شده است. طوری مخفی اش کرده ام که تو نبینی اش. شاید چون همیشه فکرهای من را می خوانی. می دانم حالا فضولی ت گل کرده ، مثل همیشه، آن چشم های عجیب و غریبت را می دوزی به من ، آن وقت پلک هایت را به هم نزدیک می کنی و چشم هایت را نازک که...

-       بگو..بگو چیو می خوای اعتراف کنی؟

و من مثل همیشه :

-       نچ...خرج داره...

-       حمییییییییییید...بگو اذیت نکن دیگه..وگرنه از فضولی می ترکما...اون وقت یه خانومه ترکیده به چه دردت می خوره؟

و می خندی! از آن خنده هایی که سال هاست از تو برایم یک واژه ساخته است؛ « خانوم»! ولی کاش می دانستی که تا بحال خرج این اعتراف را زیاد داده ام. ولی بازهم انگار خرج دارد. و این خرج را تو نمی دهی. انگار من می دهم؛ اگر آن خنده ها از لبت محو شود. اگر دیگر چشم هایت را برایم نازک نکنی. اگر از من متنفر شوی. اگر تمام آن خاطرات و حس های زیبایی که زیر باران با هم داشتیم ، برایت به یک خاطرات تلخ و موهوم تبدیل شود. اگر تا به حال فکر می کردی که باران را به خاطر تو دوست دارم؛ حالا فکر کنی که تو را به خاطر باران دوست دارم! همه ی این ها خرج اعتراف است. تاوان اعتراف است. تاوان اعتراف به چیزی که شاید باورش نکنی ولی با آن سال ها زندگی کرده ام. متاسفانه نمی شود از تو قول گرفت که از من متنفر نشوی. قبول کن که اعتراف کردن سخت است. اینکه من، با تمام احساسم به تو، درچشمانت خیره بمانم و بگویم : من باعث مرگت شده ام !

چقدر تلخ...!

***

مرتضی را که یادت هست. همان رفیق شفیق بنده که مثل برادرم بود. بعد ها برادر تو هم شد. همیشه می گفتی مرتضی مرد است. به در می گفتی که دیوار بشنود. و من هم که طعنه هایت را خوب می شناختم می گفتم :

-       من بچه نازنازی مامان جونم بودم...

و مرتضی اینطور نبود. از وقتی پدرش را از دست داده بود، دیگر بچه ی نازنازی مادرش نبود. تکیه گاهش بود. کمک خرجش بود. یادت هست برایش چه اتفاقی افتاد؟ مادرش را که از دست داد، تک خواهرش را تنها در ایران رها کرد و رفت. و تو چقدر مات مانده بودی. انگار مردی که از او در ذهنت ساخته بودی شکسته بود. چند روز مات مانده بودی. و بعد تصمیم گرفتی که از این به بعد برای خواهرش، خواهر باشی.

و وقتی می خواستی به من گیر بدهی می گفتی :

-       چی شده؟ خواهرمرتضی چشتو گرفته؟

و من هم با رندی می گفتم :

-       نمیشه دو تا خواهرو هم زمان بگیرم، وگرنه بی میل نبودم..

و می دانستم منظورم را می فهمی. چون از سرخی گونه هایت مشخص بود. بعد سرت را پایین می انداختی، برمی گشتی و می رفتی...

همان مرتضی، حالا برگشته. بعد از این همه سال. بعد از این همه بی خبری. مریم، خواهرش، حاضر نشده بود ببیندش. مرتضی آمد سراغِ من. گفتم :

-       خب حق داره. چه انتظاری داری ازش؟ انتظار داری بگه وای داداش جون خوب شد اومدی..ممنون که منو تو سخت ترین شرایط ول کردی و رفتی! تو این همه سال واقعا کجا بودی مرتضی؟ می دونی اگه زهرا نبود این خواهر بدبختت دق کرده بود؟ این زهرا بود که مثه یه خواهر واقعی پیشش موند...

نمی دانی زهرا! طوری خیره نگاهم کرد که یک لحظه شک کردم.مگر حرف نامربوطی زده بودم؟! و بعد زیر لب گفت :

-       زهرا که...

 

چشمانش که به چشمان باز و خیره ی من افتاد ، حرفش را خورد :

-       میدونم حمید جون! واسه همین اومدم سراغ تو. به هر حال این تو بودی که تو این چند سال هوای مریمو داشتی.تو اگه باهاش حرف بزنی قبول می کنه...

با خودم فکرکردم : « من هواشو داشتم؟! »

یاد حرف تو افتادم : « نکنه خواهر مرتضی چشتو گرفته؟!»

و من می گفتم : « حیف که نمیشه دو تا خواهرو هم زمان بگیرم..»

و تو سرخ می شدی...

چه می گویم..! مرتضی همانطور مات به من خیره بود. شاید فکر می کرد دیوانه شده ام. شاید به نظرش حالت هایم طبیعی به نظر نمی آمد. حالا که فکر می کنم، شاید اصلا مرتضی آن حرف ها را به من نزده بود. شاید خودم خیال می کنم که آن حرف ها را به من زده. این که من هوای خواهرش را در این سال ها داشته ام. شاید چیز دیگری گفته بود. نمی دانم. هر چه فکر می کنم، یادم نمی آید چه گفت...

***

این که برایم مهم است که فکر کنی تو را به خاطر باران دوست دارم یا باران را به خاطر تو، دلیل دارد. و دلیلش را تو از من می خواهی، در حالی که لب تخت نشسته ای و به من که روی تخت دراز کشیده ام خیره مانده ای. می دانم این روزها تمام فکرت مشغول این مسئله بوده است. و می دانم حالا دیگر طاقتت تمام شده که اینطور مثل زندان بان ها لب تخت نشسته ای و بدون شک تا اعتراف نکنم، اجازه ی رهایی نمی دهی. انگار هیچ راهی به جز اعتراف نمانده است که می گویم :

-       من تو رو کُشتم...!

و تو یکهو می زنی زیر خنده. این بار خنده هایت فرق دارد. هیچ وقت اینقدر بلند نمی خندیدی و من فکر می کنم این از اولین خرج های اعتراف است. شاید تو فکر کنی که من دیوانه شده ام. اما تو چیزی نمی دانی. حالا که اعتراف کرده ام بگذار ماجرا را برایت تعریف کنم. و تو همچنان که سعی می کنی جلوی خنده ات را بگیری می گویی :

-       باشه ..بگو میشنوم آقای قاتل!

از این حرفت خودم هم خنده ام می گیرد اما به رویم نمی آورم. باید جدی باشم. و برایت می گویم. از آن روز. از آن روز بارانی..- و تو حرف باران که می آید با کنجکاوی خاصی نگاهم می کنی. عمو، پدرت، برایت جشن تولد گرفته بود. تو سن زیادی نداشتی. سه یا چهار ساله. من هم سن زیادی نداشتم.

-       دو سال ازم بزرگ تری..

همانطور که می گویی، دو سال از تو بزرگ تر بودم.هنوز بچه بودم. یعنی هر دوتامان بچه بودیم. تا آنجایی که یادم هست تولدت در تابستان بود.

-       تا اونجایی که یادت هست؟ مگه شک داری؟ چشمم روشن...

باشد زهرا. همیشه همین حساسیت هایت را دوست دارم. اما بگذار حرفم را بزنم.

-       چشم آقا! بفرمایید...

-و دست هایت را می گذاری زیر چانه ات. آرنج هایت را به پاهایت تکیه می دهی و منتظر می مانی که من حرف بزنم...!

تولدت در تابستان بود، اما نمی دانم چرا آن روز باران می بارید. باران تندی هم می بارید. آن روزها خانه ی جدیدی که عمو در روستایمان ساخته بود، کامل نشده بود. تراسی که در پشت خانه ساخته بود و رو به طبیعت باز می شد، نرده ای نداشت. بعد از مراسم آنقدر دورت را شلوغ کرده بودند و ماچ و بوسه نثارت، نفست بند آمده بود. از زن عمو اجازه گرفتم که از اتاق ببرمت بیرون تا هوایی بخوری. وقتی مهمان ها در حال کیک خوردن بودند، دستت را گرفتم و از اتاق بیرونت آوردم.

-       یعنی از همون موقع منو دوست داشتی..

نگاه بی حالتم را که می بینی خودت می گویی:

-       خب ببخشید..باشه قرار بود تو حرفت حرف نزنم...

باران می بارید. باران شدیدی. زن عمو در پشت حیاط باغچه ی کوچکی درست کرده بود اما هنوز آجرها و خرت و پرت های خانه ی کامل نشده تان درون باغچه و گوشه و کنار بود. دستت را گرفتم. روی سکو و در اتاق ها دورت دادم. نمی دانم چه کسی در وجودم به من می گفت که به طرف تراس بروم. دستت را گرفته بودم و لبه ی تراس راه می رفتی. باران شدیدی می بارید. باد که می زد باران روی تراس می ریخت. حس خوبی نداشتم. یک لحظه با خودم گفتم نکند که ...

و دستت از دستم رها شد. پاهای کوچکت بر روی لبه ی تراس لیز خورد. نمی دانم چقدر بین زمین و آسمان بودی؟ و یا من بین مرگ و زندگی؟ فقط چند ثانیه. در یک چشم به هم زدن. ازآن پایین، زمین تو را صدا می زد و این بالا، مرگ مرا. زندگی یا مرگ؟ همه چیز به فرود تو بستگی داشت. آخر باران بود...باغچه بود..آجر بود... و تو افتادی...

***

گوشی ام زنگ می خورد. مثل همیشه که دوست داری زودتر از من از تماس گیرنده یا پیام دهنده سر در آوری، می خواهی به طرف گوشی جهش برداری که از جایم بلند می شوم و دستت را محکم می گیرم. دوباره جاگیر می شوی. خیره نگاهم می کنی که چرا؟ خودم هم نمی دانم. گوشی می رود روی پیغام گیر :

-       سلام حمید. کجایی تو پسر؟ از مریم یه چیزایی شنیدم. میگه باز قاتی کردی. نمی دونم. انگار یه چیزایی بهش گفتی. اینکه زهرا رو می بینی..حمید..زهرا مُرده. بیست ساله از اون ماجرا میگذره. تو چرا...چی بگم بهت...؟ به هر حال مریم میگه دیگه طاقتش تموم شده. می خواد ازت طلاق بگیره. شماها چتون شده؟ حتما باهام تماس بگیر..هر چی زودتر...

و تو جیغ می کشی، ناگهان. نگاهم می کنی. لب هاو پلک هات می لرزد. در چشم هایت اشک جمع شده است . و من آتش می گیرم. در تمام این سال ها سعی کرده بودم که حتی یک قطره اشک از چشم هایت نریزد. و تو در حالی که اشک می ریزی می گویی:

-       این چی میگه حمید؟ مرتضی چی میگه؟ مگه تو نمی گفتی که دو تا خواهرو بهت نمیدن؟ پس این حرفایی که مرتضی میگه یعنی چی؟


 

حمید

تیر 1390
  • ۱۲۴ نمايش
  • موافقين ۰ مخالفين ۰
    حمید قربانی افراچالی

    نظرات (۰)

    هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی